پادشاه فصلها، پاییز!

۱۳۸٤/۱۱/٢٥

 

 

 گذر

 

مدتهاست ننوشته ام، ديگر شايد قلم شيوايی گذشته را نداشته باشد. در اين مدت اتفاق مهمی نيفتاده، هر چه بوده گذر ايام به سان گذشته بوده است. حرفی تازه ای برای گفتن نيست ولی از سکوت هم خسته ام.

ديروز، امروز و شايد فردا؛ اين اتفاق هم تکراری است از مکررات.

در گذر کوتاهی از اين شعله ناگهان، چيزی جز خاکستر و خاموشی از ما باقی نخواهد ماند.

شمعی که ناگهان شعله می کشد، جز دود و آتش ارمغانی ندارد، نور و گرما از آن شعله خاموش است.

در بازخوانی اتفاقات گذشته نکاتی هست که هنوز هم نمی دانمشان، هنوز هم مجالی برای تفکر هست برای تجسم برای تحرک برای هوشياری! و من در شعله اين شمع آنچنان خواهم سوخت، ... که معنی گزاره های بعد از اين را دريابم.

اين بار نيز آتش و خاکستر را فراموش کرده ، از اين سرما که اين چنين بر جانم مستولی شده به آتشش پناه می برم.

باشد که در گرما گرم اين خاموشی، گنگ از اين دنيا نروم!

 

" پری "

 

 

Pary
 
۱۳۸٤/٧/۱٦

 










سفر



اين دومين بار بود که در اين ماه شعبان به سفر مشهد مقدس رفتم. اين بار حسم عجيبتر بود. شايد تکرار تا رسيدن به ...


متن زير حس شب اول از دومين سفره ...



... امشب هم از اون شبهاست. حرفی هست، گوشی نيست. قلبی هست، عشقی نيست. دردی هست، درمانی نيست. ... و تو می مانی و هزار هزار لحظه بی پایان برای نبودن.


تو می مانی و فقط یک لحظه برای شنیده شدن، برای عاشقی، برای درمان.


تو می مانی و اشک، همزادت، که طراوت را مهمان ديده ات و صيقل را برای جلای قلب گرفته ات نويد می دهد.


تو می مانی و خودت، که آنچنان بر تو آویخته که تاريکی بر شب.


تو می مانی و کلماتی گنگ و سنگین، تو می مانی و هزار هزار حرف نا گفته، تو می مانی و هزار هزار ....


دیگر کلمات نیز بار درد تو را نمی کشند.


دیگر کلمات نیز تاب ادراکت را ندارند.


ديگر کلمات، خود را در تو غرق می کنند. عمقت به اندازه ادراکت از بودن است.


تو می مانی و یک هزار حرف کنار هم که معنایی ندارند، جز آنچه تو نمی خواهی بگویی. و تو متهمی به بودنت، به چگونه بودنت، به گنگ بودنت، به آنکه در شیوایی کلمات تو هنوز در بند معنای باطنی!!


درد را دریاب ...


دوباره، ديگر کلمات نيز بی معنا شده اند،در تاريکی آنچه تو ميدان ديده ات انگاشته ای.


تو درد می کشی از سکوتی که احاطه ات می کند، آنگاه که سرشار گفتنی.


و خاموش می مانی در اوج غلیان درونت از پرواز کلمات. و خاموشی ات فراموشی ات خواهد شد.


و خاموش می شوی چون شمع، که لبخند شعله را مغلوب پایان اشک ریزان خود می کند.


آه! که آماج هزن است بر قلب ناتوان ما...


و اینک اینجا به استجابت دعا آمده ایم. آمده ایم تا در طلوع دیگر فردا، شرق را روشنتر از گذشته بنگریم و صدای بال فرشتگان را در هو هوی کبوتران مقیم بشنویم.


آمده ایم تا بمانیم برای همیشه! (آنچه دلمان را تسکین می دهد.)


آمده ایم تا روشنای فردا را با دیده های روشنتر پس از بارش اشک ببینیم.


آمده ایم چون کبوتران لحظه ای را در اوج آزادی مان، اسیر بارگاهت، تجربه کنيم.


بیاییم ولی رفتنمان متفاوتتر از همیشه باشد. آنچه رفتنی است، تاریکی است، که طلوع صبح فردا نويداش را می دهد.


باشد که در تلولوء نورهای رنگی تر از همیشه چشمان ما خیره نه به طلا که به طلوع آمدنت شود!



آمین


" پری "


ضریح



Pary
 
۱۳۸٤/٧/٤

 

 

تولد 

 

فردا نزديک است، فردايی که هر لحظه از آن میترسم. چون هر سال در چنين روزی. ياد گرفته ام فراموش کنم تمام روزها را غير از امروز، غير از فردا. ترسم از فردا کمی بيشتر است، چرا که فردا هميشه پير و هميشه دير است، شايد گم شده است. فردا باز از خاکستر خود بر خواهم خواست، چون هر بار در چنين روزی.

امسال حتی خودم نيز يادم رفته بود. ديروز، امروز و ... فردا. شمارش معکوس برای زايشی دوباره، شايد پاکتر شايد صيقلی تر ولی هرسال اين "من" دوباره زندگی آغاز می کند بی هيچ ... "... خودی خود را بر در گذار و درآی..." شايد امسال ....

" پری "

متولد ماه مهر

 

Pary
 
۱۳۸٤/٦/٢۱

 

 

رفتن

 

     می خواندمش، ولی او توجهی نداشت و به راه خود می رفت. گفتم: بمان! اعتنا نکرد. حتی روی بر نگرداند تا بار دیگر چهره خیس از اشکم را ببیند.

- در رفتنش رازهایی نهان است که اگر باز گردد، آشکار خواهد شد.-

     آسمان نیز مانند من می گریست. ولی خوشا به حال آسمان اگر می گرید، نفیر درونی اش را فریاد خفه شده در گلویش را رها می کند. رها می شود از همه حرفهای نا گفته. آتش درون را نمایان می کند و آنگاه قطرات ریز و درشت باران را بر این چهره سوخته و تفتیده زمین هدیه می دهد. هر چه باشد، دردش را بروز می دهد. ولی من چه؟...

     صدایم را در گلو خفه کردم و بر آتشم آب حسرت ریختم، که مبادا در رفتنش تردید کند. هر چند دل او جلوتر رفته بود.

     اشکهایم را این مهمان های نا خوانده ولی همیشگی چشمهایم را با شکوفه های خنده آذین کردم و تقدیمش داشتم تا با خود ببرد، یادم را، نامم را ...

او رفت. رفتنش برایم مردن بود، نه مرگ او نه، مرگ آرزوهایم مرگ همه آن چیزهایی که با رفتنش از دست رفت.

     فقط اگر باز آید...

    “ پری ”

                        رفتن!                      

Pary
 
۱۳۸٤/۳/٢٥

 









آسيب يا احتياج!


آدما نسبت به اون چيزهايی که دارند چقدر آسيب پذيرند و نسبت به آنچه ندارند چقدر محتاج!


با خودم فکر می کنم اون روزی که من محتاج بودم، اين احتياجم بود که من رو به حرکت وا می داشت يا هدفم، که احتياجم را پررنگتر نمايان می کرد!


با خودم فکر می کنم، اون روز که آسيب پذير بودم، آسيبی که ديدم باعث نداشتنم شد و يا نداشتنم دليلی شد برای آسيب ديدنم!


و حالا زمان گذشت، از آن زمان که نداشتنم را فهميدم، احتياجم را هدفم قراردادم تا ديگر در ميان سوالها مغلوب سکوت ندانسته ها نشوم.


از زمان که فهميدم، احتياجم فقط دليلی شد برای بازگشتم و آسيب زخمی شد برای طلب درمان! از آن زمان با امروز 6 ماه می گذرد و من باز 6 سال بزرگتر شدم!


بزرگترين دليلی که من رو به نوشتن پيوند می ده، سکوته! سکوت تمام جريان و هيجان من به گفتگو رو به کاغذ! منتقل می کنه. اينم سهم من از شنيده شدنه! شنيده شدنی که گوش جان ديگران رو نوازش می کنه.


آن زمان که بودنت مرا از مرز " بودن يا نبودن" فراتر برده بود، شايد هيچگاه ديگر به اين سوال باز نمی گشتم اگر بودنت استمرار می يافت. و من در مرداب جديدتری غرق می شدم از دانسته ای که تلاشی برايش نکرده بودم.


ولی رفتنت مرا از اين مرز هم فراتر برد. شايد مدتی به نبودن بازگشتم و به فلسفه گنگ گذشته ام، که ديگر نيازی به هدف نيست به تلاش نيست، زيرا هر آنچه بدست می آيد روزی از دست می رود.


ولی نه! در اوج گم شدگی ام، در اوج پروازی که فرو رفتن بيش از پيش در مردابم بود، در اوج خزان زدگی درونم در خزان و زمستانی سردتر از هر سال، در اوج ناباوريم از خودم که چرا و چگونه را فراموش کرده بود، و در اوج انباشتگی از سوالهايی که ديگر جوابی نمی طلبيدند ... ناگهان راهی پيدا شد، راهنمايی نمايان گشت، بال و پری دوباره رستن آغاز نمود و جريانی مرداب را به حرکت واداشت، بهار در خزان نمايان گشت و سوال دوباره خود را به ذهنم آويخت و مهمان ناخوانده لحظاتم گشت. آری تغيير آغاز شد، فلسفه ام رنگ باخت و در چالشی ميان بودن يا نبودن، سوال ديگری شکل گرفت! ...و جواب در سوال و سوال ديگر در جواب و همچنان رشته ای طولانی چون گذشته به دست و پايم آويخته شد، ولی اين بار هر گره طرحی نو داشت و تلاشی جديد می طلبيد برای گشوده شدن و هر حلقه زنجير، حلقه گمشده گمگشتگی ام می نمود!


ديگر نبودنت شب های سرد و مه آلود مرداب نبود. ديگر نبودنت سرمای زمستان را در وجودم افزون نمی کرد. ديگر نبودنت سست و خسته ام در ميان راه گذر عمر، تنهايیم را به رخم نمی کشيد...


بلکه احتياج به بودنت شور تلاش را در من ريخت، شور خواستن پس تلاش کردن، شور تلاش کردن تا رسيدن، شور اميد تا رسيدن؛ آری نبودنت مرا از سوال هم فراتر برد. ديگر بودن يا نبودن مسئله نمی نمود، آنچه مرا به حرکت وا می داشت "چگونه بودن" بود.


با خود می انديشيدم اگر برگردی چگونه بودنم را می پذيری و تلاشم در اين راه از اين فکر يک هدف ساخت، يعنی آنچه باشم تا برگردی و آنچه باشم که از بازگشتت شاد شوی! ديگر ضعف در اين راه مرا نمی کاست، آنچه هدفم بود، احتياجم می نمود و آنچه محتاجش بودم، تلاشم را روزافزون می کرد.


پس تغيير را آغاز کردم و طلوعم متفاوتتر از گذشته از شرق اندوهم بود. بازگشتم از سفری که نرفته بودم و آغاز شدم از لحظه ای که پايان نپذيرفته بودم. من در بودنم دوباره بودن را تجربه کردم و چگونه بودن را سوال هميشگی ذهنم قرار دادم تا ديگر سوالهای سوخته گذشته فراموش شوند.


و در بهار بهاری دوباره يافتم، بدين سان طلوعم را به نظاره نشستم و بر ويرانه های خزان زده گذشته ام چون باد وزيدم! و حرکت را به پايان نرسيده، دوباره آغاز کردم!



" پری "






Pary
 
۱۳۸۳/۱٢/٢٠

 

امروز ...

روزی از خستگی به خستگی پناه می بردم و روزی دیگر از تمام وجود شاداب، به روز گذشته می نگریستم و آه می کشیدم که چرا چنین است؟!

امروز حس بهتری است خستگی و شادابی در کنار هم، کنار منند و من دیگر شادابی را با خاطره خستگی پژمرده نمی کنم. دیگر این خستگی است که شادابتر از گذشته می نماید.

دیگران چون سخن آغاز کنند، سکوت را ترجیح می دهم. سکوت مرا می آزماید و من در سکوت گویاتر از همیشه ام. گویی سکوت اکنون من فریاد تمام سالهای سکوت است. گویی اکنون در من فریادی به بزرگی تمام لحظه های سکوتم شکل گرفته است. "آری، من! با سکوت به جنگ سکوت می روم!"

دیگر خستگی جز سایه ای گنگ در حاشیه زندگی چیزی بیش نیست. من از نرسیدن ها ملول نیستم آنچه خستگی را کمرنگ کرد، شوق رسیدن است. دیگر نرسیدن آزرده ام نمی کند چون خواهش رسیدن تواناتر است. آنچه به جریان می اندازد مرا، شوق است و اشتیاق، آنچه تاکنون کمرنگ می نمود.

در هجوم احساس سعی در فرار نیست. می ایستم تا سنگ فرش رودخانه دوستی گردم. آنچه مرا درخشانتر می نمایاند گذر آبی زلال است بر بستر من. صیقلی تر از گذشته، درخشانتر از پیش مسیرم رو به دریاست. و جریانی می برد مرا که از زلالی کوهساران سیراب است.

 

" پری "

 

رود

 

Pary
 
۱۳۸۳/۱۱/٢٠

 

بودن یا نبودن!

باز هم بودن يا نبودن، باز هم همان فلسفه و سوال قديمی! باز هم بدون جواب زمان می گذرد.

سوالی که قرن هاست فکر آدمی را به خود مشغول داشته و آرامش نمی گذارد.

چرا جوابی نيست؟ مگر چگونه بودن مهمتر نبود؟ چرا ديدها تا اين اندازه محدود شده؟

بودن يا نبودن؟! ديگر سوال اين نيست، چگونه بودن را بينديشيد!!

 

 

" پری "

بودن یا نبودن 

 

Pary
 
۱۳۸۳/۱٠/٢٩

 

(1)

آن شب که ماه را در خواب دیدم

چیزی درون من شکست

می دانم که ماه نیز صدای شکستن را شنید

ولی چرا ...؟

چرا آن تکه پاره های آینه را کسی جمع نکرد؟

مگر آینه شکسته، آینه نیست؟ ...

 

" پری "

 

 

Pary
 
۱۳۸۳/٩/٢٩

 

فراموشي

امروز از دلنشینی حرفها حرف بود و من از صافی دلها گفتم.

دل از پذیرش احساس می گوید و احساس از ناتوانی ادراک.

دل از پریشانی احساس می نالد و احساس از فراموشکاری ادراک.

ولی گر چشم دل باز کنی شکوه و ناله را همه سبب از دل بینی که خانه از پای بست ویران است.

می خواهم بنویسم تا بگویم اگر علتی برای فراموشی افکار هست، آن خود افکار ماست.

می نویسیم تا خالی شویم از احساسی گنگ که نمی دانیم نتیجه افکار سازنده ماست یا نتیجه اش سازندگی است و یا افکاری ....!

تو از فراموشی نوشته ها در آرشیو بلاگت حرف زدی و من فراموشی حرفها را بارها در فراموشی خودم دیدم. مانند هزاران انسان دیگر که از ریشه "نسیان" اند.

سالها پیش من به اون مرحله از خودباوری رسیده بودم که هر تکه کاغذی گستره بیکران ذهنم را در خود می گنجاند.... ولی آن تکه پاره های آینه را کسی جمع نکرد.... -شاید آینه شکسته آینه نبود!- و من حال مدتهاست در فراموشکده فراموشی ام اسیر یافتن نوشته های گمشده ام هستم که در گذر زمان در آرشیو زندگیم مدفون شدند. شاید کار تو بهتر باشد که اینک در زمان آنها را محکوم فراموشی می کنی...

و این جستجو مرا رهنمون این مطلب شد، که :غرض سیر تکامل است در بستر زمان، نه تکرار مکرر گذشته ها!

که گر جز این باشد مصداق این مطلب خواهیم شد که : در تابوت خاطراتم برای روزهای مانده جا نیست!

" پری "

فراموشي!

 

 

Pary
 
۱۳۸۳/٩/۱٧

 

آه

من خسته

من نالان

آه

کجاست پناهگاهم؟

***

شب سنگين

شب

آه

ای روزهای خوب من بدرود

***

خسته ای تنها نشسته

در تکاپوی چه هستی؟

خيال؟

اين گريزان طفل پا بسته

آه

ای شبهای تيره خسته ام

***

آری اکنون اين منم در خود شکسته

سر به زير افکنده

شايد ماه در آب بينم

ديگر آسمان نيز دور است

آه ديگر ماه نيز بی نور است

ديگر اين پنجره هم در بسته!

***

تشنه ام

کجاست آبی؟

بارش خورشيد تمنای من است

آه

ای ابر

سرد نمناکم

دير کردی

چندی است بی تو در آتشم افکنده

آه

ديگر او نيز دل کنده! ....

 

" پری "

سکوتی از جنس آه!

 

 

Pary
 
۱۳۸۳/٩/۳

 

من و دل

بيا ای دل بيا از هم بميريم            

بيا ای دل ره ديگر بگيريم

دل من يک نفس آرام گيرد          

که تنها از تواش پيغام گيرد

من و او را ز يکديگر رهاندند         

چرا يا رب که غم را هم براندند؟

بيا يا رب مرا افسانه ای کن         

بيا يا رب مرا ديوانه ای کن

من و ليلی به يکديگر ظنينيم         

من و مجنون ز يکديگر غمينيم

که من را ليلی و او را چو من خواند؟         

که مجنون را اسير رأی من خواند؟

که می خواهد دل من را که مست است؟         

که دل در راه او دادن چه سخت است.

که شبنم اشک و يک گل بستر آن         

کجا يابم گلم را خيس باران؟

من و دل يک سحر آرام گيريم         

چرا يا رب ز يکديگر بميريم؟

من آن پروانهء پر کنده باشم         

که آتش بر تنم افکنده باشم

"پری" را رنگ تزوير و ريا نيست         

چرا جویی که راز نام او چیست؟

 

" پری "

 

 

 

Pary
 
۱۳۸۳/۸/٢٥

 

تفکر

نمی دونم. این یه بازیه بزرگه.من قول دادم به نظری فکر کنم که تمام این سالهای نوشتن، انگیزه ام برای تلاش بوده. قول دادم به نظری فکر کنم که فکر نمی کنم در من توانایی مستقیمی برای انجام آن بوده باشه، چون تاکنون علارغم تمام تلاشم موفق نبوده ام.

من می خوام با نوشتن مفید باشم و به همه کمک کنم و شاید همه اینها بهانه ای باشه برای کمک به خودم!

همیشه سعی کردم با گوشزد کردن حرف دل آدمها به خودشون، یادشون بیارم که از زندگی چی می خوان، از چه چیزهایی رنج می برن و چه چیزهایی اونها رو خوشحال می کنه. شاید هیج وقت این توانایی رو نداشتم که بگم، چی کار کنن. فقط وجدانی بیدار بودم نه راهبری آشنا!

برای من همین مقدار که کسی به فکر فرو بره و مدتی به داشته ها و نداشته هاش فکر کنه کافی بوده. ولی می بینم نه، هستند کسانی که تفکر براشون کافی نیست، چون خودشون وجدان بیدار دیگرانند و ازم می خوان برای مفید بودن فکر دیگه ای بکنم.

ولی باور کنید این درخواست زیادیه از کسی که راهبر خودش کسی جز وجدانش نبوده.

می دونم، تو یه کوهستان برای رسیدن به چشمه اگه راه رو بلد نباشی ممکنه سر از بیابون در بیاری ولی خیلی وقتها میشه با دقیق بودن و دنبال کردن نشانه ها به سرچشمه رسید. مگه اونیکه راهبره خودش با تلاش به آگاهی نرسیده! پس می شه هر کسی برای خودش راهبر باشه.

همیشه به این فکر کردم که دیگران چقدر وجدان بیدار من بودن. اگه من الآن به خودم این اجازه رو میدم که نقش وجدان بیدار رو برای دیگران ایفا کنم، دلیلش اینه که ایمان دارم همه در درون خودشون اون راهبر رو دارن فقط کافیه بشناسنش و به اون مجال بروز بدن و نقش من فقط به عنوان یه بیدار کننده کافی بوده. و من به جرات می گم که اون راهبر همون روح لطیف و تفکر سازنده خود افراده.

شاید خیلی ها تاکنون خود خواسته یا ناخواسته وجدان بیدار من بودن ولی من تا حالا ازشون چیز دیگه ای نخواستم. من می خوام حرف دیگه ای بزنم، می خوام بگم همیشه به راهبر بیرونی نیازی نیست. می خوام بگم حتما همه شما تو یه لحظه گنگ به تفکرات بزرگی رسیدید، درست زمانی که با خودتون روراست بودید و ذهنتونو از همه پیشداوری ها آزاد کرده و پروازش داده بودید، بی شک تونستید به نتیجه مفیدی برسید و راهبر خودتون باشید.

پس بیاین با خودمون خلوت کنیم و برای ساعتی به روحمون این اجازه رو بدیم که برای رسیدن، به پرواز در بیاد. شاید برای بار اول پرواز شناسایی لازم باشه!، شناسایی توانایی ها و امکانات، ولی همیشه باید از جایی شروع کرد.

تاریخ نشون داده انسانهای خود ساخته بیشتر از دیگران موفق بودند.

 

" پری "

 تفکر

 

Pary
 
۱۳۸۳/۸/۱٩

 

سکوت

وقتی صدا تو را می آزارد، به سکوت پناه می بری و آنگاه لب فرو می بندی تا ديگران هم لب فرو بندند. سکوت را می سازی و اگر نتوانی گوشهايت را می گيری و به خود تلقين می کنی که هيچ نمی شنوی و نمی شنوی هيچ را!

ولی اگر سکوت تو را بيازارد، چه می کنی؟ حتما لب باز می کنی ولی چه می گويی؟ ... از چه می گويی؟ ... به که می گويی؟... اگر بودند که سکوت نبود. پس چه می کنی؟ تلاشی بی ثمر؟ ... به خود تلقين می کنی که می شنوند صدايت را و با تو در سخن اند. ولی تو چه می شنوی؟ هيچ را؟!

اگر دهانت را ببندند با چه به جنگ سکوت می روی؟ با دلت، با چشمت؟ ...

وقتی از سکوت تنفر داری. وقتی از تنهايی بيزاری، وقتی تويی تو، تو را می آزارد، چه می کنی؟

من نمی دانم. ولی احساس می کنم رنج می بری، درد می کشی و سکوت می کنی.

آری تو با سکوت به جنگ سکوت می روی!

" پری "

 سکوت سرشار از سخنهاست!

 

Pary
 
۱۳۸۳/۸/۱٤

 

رويا

احساس اينکه جوونی و پر شور، پر از احساس، پر از همه اون چيزايي که از ديد بزرگترها بد و بی ارزشه، يه جورايي آزار دهندست.

اينکه می خوای مهم باشی و توانا، موفق و هميشه پيروز ....همه اينها آزاردهندست .

وقتی می بينی که واقعيت هميشه يه جورايي با روياهات، با خواسته هات، با همه چيزت فرق می کنه، درد می کشی و رنج می بری ....

من می دونم، منم يه جوونم، احساستو درک می کنم.

"ولی اين واقعيت نيست که با روياهای تو در تضاده. اون روياهای توه که بی پايان و سرکشه..."

اين حرفو منم زياد شنيدم. منم مثل همه اون جوونايي که آرزو دارن، رويا دارن و احساس، يه روز از درد، از خستگی، از رنج... ترسيدم، فرار کردم. اين فرار، فرار از خودم بود ولی جايي نداشتم که خودم نباشم. ناگزير بر گشتم، سعی کردم حداقل با خودم راحت باشم. در تمام اين مدت فکر می کردم، نه فقط به خودم، نه. به همه جوونايي که مثل من بودن، آره به همه شما! می دونيد سختترين لحظه ها هميشه برام لحظه ای بود که واقعيت با رويام مقابل هم قرار می گرفتن و من می ديدم که دست واقعيت دره ای به عمق زندگيم مابين من و رويام حفر کنه. اون موقع بود که فکر کی کردم، من هيچ وقت به اون طرف دره نمی رسم، ولی يه چيز بهم نيرو می داد: " خواستن". آره من می خواستم که برسم و اين باعث می شد که تلاش کنم. هر چه بيشتر رنج می بردم، خسته تر از پيش به فردا فکر می کردم. فردايي که از آن من بود و کسی نمی تونست اونو از من بگيره.

برای من روياهام مثل تک تک شعرام عزيزن. برای من همين مهم بود که می ديدم اين منم که تلاش می کنم و می ديدم که تلاشم بی نتيجه نيست. من با هر قدم به خواستم نزديک و نزديکتر می شدم.

خيلی اوقات خسته بودم، خسته حتی از خستگی، سرشار بودم از درد ولی می ايستادم. پامو بلند می کردم حتی به عنوان آخرين قدم و از خودم خارج می شدم، بيرون از خودم به تماشا می نشستم و اون وقت می ديدم، به چشم خودم می ديدم که واقعيت رويام درست روبروم ايستاده، آره، همونجا بود و من می ديدمش و انرژی می گرفتم.

ديگران از کنارم بی تفاوت می گذشتند، شايد برای بيشتر اونا من فقط يه گنجشک کوچيکی بودم که می خواست با صدای ضعيفش ثابت کنه که وجود داره. شايد ... نمی دونم!

ولی برای خودم اينطور نبود. می ديدم که اونا چه ديدی دارن، ولی اين آزارم نمی داد. شايد به اون مرحله از خودباوری رسيده بودم، که اين چيزا ناراحتم نکنه. شايد هدفم تلاشمو، خستگيمو توجيه می کرد. و من قدم به قدم به روياهام نزديک می شدم. درست احساس مادری و داشتم که با هر قدم طفل نوپاش، يه قدم به آينده زيبای فرزندش و يه قدم به پيری خودش نزديک می شه، ولی شاده، چشماش يه برق خاصی داره. حالا من اون برقو تو قلبم احساس می کردم. جرقه هايي که منو اميدوار نگه می داشت.

آب و باد، دو دشمن همِشگی اون جرقه ها بودن.

"اشک" آبی که سيلاب می ساخت و "آه" بادی که هر از گاهی شدت می گرفت. ولی من ديگه نترسيدم، نه از قهر آب، نه از قهر باد. بارها به خود لرزيدم از " ناگهان " ها ولی ترس، نه!

بارها از بی توجهی همه اونايي که در اطرافم بودن سيلابها روان شدند و تهديد کردن همه اون چيزایی رو که اينبار با تلاش، با اميد، با صبر، با ايمان ساخته بودم. ولی سازه من مصالحش عالی بود. هنوز کوچيک بود و نيمه کاره. ولی اينبار بنيانش قوی. پلی که من داشتم می ساختم، پلی نبود که اون بادها و آبها حريفش باشن.

آره، من پيش می رفتم بااميد با علم به اينکه: " خواستن، توانستنه!"

من سرزمين روياهامو هميشه تو تک تک لحظه هام مرور می کنم و همه رنجها و دردهامو. تا يادم نره که يه روز تو اوج درد و خستگی، ترسيدم و فرار کردم. تا همِشه تو ذهنم بمونه که:

درد دوری از خود، خيلی بيشتر از درد دوری از روياهاست! ...

" پری "

رويا 

Pary
 
۱۳۸۳/۸/۱٢

 

 دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای ميخواند

روياهايش را آسمان پر ستاره به بازی می گيرد

و هر دانه برفی

به اشکی نريخته می ماند.                             <شاملو>

 

دل از دلتنگی می گويد و دلتنگی از دلمشغولی ها

قلم زبان دل است از صافی عقل و عقل بنيانی است برای زيستنی مشروع...

دل از بيگانگی عقل می گويد و قلم تاب اين جدال را نمی آرد و قد می شکندو از رفتن باز می ماند.

دل غمگين جدايی است و عقل از مسند منطق رفتن را توجيه می کند. (خدا انسان را آفريد و انسان توجيه را!)

دل مشغول افکاری است که از عقل می تراود و عقل بر دل خرده می گيرد که بی فکر عمل می کند.

دل از تنهايی می نالد و عقل از فوائدش می گويد.

ـ: آيا هيچ به اين فکر کرده جشم بی دل زنده نمی ماند ولی بی عقل چون مجنون ميتوان زنده بود.

دل از شور عشق می گويد و عقل از رسوايی آن.

دل از درد می نالد و عقل سرزنش کنان از کنارش می گذرد.

پس که در فکر درمان است؟.... حتما زخمی بوده که دردی هست. دشنه ای بوده که زخمی!

اهشته از خود بيرون می آيم در سکوت. مبادا صدايی تشويشی سازد در اين خلوتکده فراموشی. بيرون می روم برای تسکين برای خاموشی برای فراموشی.

لحظه ای می سازم برای بازگشت برای بازيابی تمام لحظات گذشته!

 

 

" پری "

Pary
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ