سفر
اين دومين بار بود که در اين ماه شعبان به سفر مشهد مقدس رفتم. اين بار حسم عجيبتر بود. شايد تکرار تا رسيدن به ...
متن زير حس شب اول از دومين سفره ...
... امشب هم از اون شبهاست. حرفی هست، گوشی نيست. قلبی هست، عشقی نيست. دردی هست، درمانی نيست. ... و تو می مانی و هزار هزار لحظه بی پایان برای نبودن.
تو می مانی و فقط یک لحظه برای شنیده شدن، برای عاشقی، برای درمان.
تو می مانی و اشک، همزادت، که طراوت را مهمان ديده ات و صيقل را برای جلای قلب گرفته ات نويد می دهد.
تو می مانی و خودت، که آنچنان بر تو آویخته که تاريکی بر شب.
تو می مانی و کلماتی گنگ و سنگین، تو می مانی و هزار هزار حرف نا گفته، تو می مانی و هزار هزار ....
دیگر کلمات نیز بار درد تو را نمی کشند.
دیگر کلمات نیز تاب ادراکت را ندارند.
ديگر کلمات، خود را در تو غرق می کنند. عمقت به اندازه ادراکت از بودن است.
تو می مانی و یک هزار حرف کنار هم که معنایی ندارند، جز آنچه تو نمی خواهی بگویی. و تو متهمی به بودنت، به چگونه بودنت، به گنگ بودنت، به آنکه در شیوایی کلمات تو هنوز در بند معنای باطنی!!
درد را دریاب ...
دوباره، ديگر کلمات نيز بی معنا شده اند،در تاريکی آنچه تو ميدان ديده ات انگاشته ای.
تو درد می کشی از سکوتی که احاطه ات می کند، آنگاه که سرشار گفتنی.
و خاموش می مانی در اوج غلیان درونت از پرواز کلمات. و خاموشی ات فراموشی ات خواهد شد.
و خاموش می شوی چون شمع، که لبخند شعله را مغلوب پایان اشک ریزان خود می کند.
آه! که آماج هزن است بر قلب ناتوان ما...
و اینک اینجا به استجابت دعا آمده ایم. آمده ایم تا در طلوع دیگر فردا، شرق را روشنتر از گذشته بنگریم و صدای بال فرشتگان را در هو هوی کبوتران مقیم بشنویم.
آمده ایم تا بمانیم برای همیشه! (آنچه دلمان را تسکین می دهد.)
آمده ایم تا روشنای فردا را با دیده های روشنتر پس از بارش اشک ببینیم.
آمده ایم چون کبوتران لحظه ای را در اوج آزادی مان، اسیر بارگاهت، تجربه کنيم.
بیاییم ولی رفتنمان متفاوتتر از همیشه باشد. آنچه رفتنی است، تاریکی است، که طلوع صبح فردا نويداش را می دهد.
باشد که در تلولوء نورهای رنگی تر از همیشه چشمان ما خیره نه به طلا که به طلوع آمدنت شود!
آمین
" پری "
|